وسایل ِ مورد ِ نیاز :
1- یک عدد چاقوی ِ میوه خوری.
2- اعتماد به نفس ِ کاذب.
شرح ِ آزمایش:
مدتی بود که شارژر ِ لپ تاپ َم تو بازی بود. یعنی بعضی موقع ها کار نمی کرد. نکته اش این بود که وقتی یه چند بار می زدیش زمین شروع می کرد به کار کردن. دفعه ی ِ آخر هر چی شارژر و خودم و بقیه ی ِ وسایل ِ خونه رو به زمین کوبیدم هیچ فایده ای نکرد. گفتم الان 160 دلار باید پیاده بشم که البته می شد آفتابه خرج ِ لحیم چون مانیتور ِ لپ تاپ َم هم خراب شده و دیگه باید عوض ِش کنم و احتمال ِ این که دوباره سونی رو به مک ترجیح بدم تقریبن صفر ِ.
باری با خود فکر کردم که اگه این با یه تقه از بیرون درست می شه حتم َن یه چیزی اون تو لق ِ دیگه. باز می کنیم با آدامس می چسبونیم و درست می شه دیگه. با همین استدلال چاقو رو انداختم به کار و در ِ شارژر رو باز کردم. این شارژر ها طوری طراحی شده که تا نشکنه باز نمی شه. فقط هنر ِ من این بود که اونو دقیق َن از محل ِ درز ِ خودش شکوندم که دوباره درش بسته می شه. خلاصه درو باز کردم و دیدیم عجب تشکیلات ِ خفن ی ِ( البته همه شو تو الک صنعتی خوندیم ولی این چیزی از خفانت ِش کم نمی کنه) کل ِ دور ِ تشکیلات رو با یه فلز ِ یه تیکه کاور کردن (قفس ِ فاراده) و زیر ِ اون فلز ِ هم یه عایق ِ. دو لبه ی ِ اون فلز ِ با کاپر تیپ به هم بسته شده. کاپر تیپ رو با اعمال ِ صد در صد دمیج باز ِش کردم. و اون فلز رو هم زدم کنار و در ِ رحمت به روی ِ خود گشودم. مداری دیدم چو ... بگذریم. خلاصه یه تیکه از اون مدار ِ چاپیش کامل َن سیاه بود*. دقیق ن زیر ِ پایه ی ِ یکی از قطعات ِ نیمه هادی قدرت ( چه می دونم ترانزیستور ،تریستور، ترایاک، دایاک ... خلاصه یکی از همین ها). قلع ی که اون پایه رو به بورد متصل می کرد ذوب شده بود و بخار شده بود. خوب حالا چی کار کنم؟ اگه لحیم داشتم الان کار تموم بود ولی همونم نداشتم. این ور و اون ور رو نگاه کردم یه لنت ِ برق پیدا کردم. از اون کاپر تیپ ِ یه تیکه بریدم و پیچیدم دور ِ اون پایه ی ِ سوخته و بقیه اش رو هم گذاشتم روی یه مقاومت که نزدیک ِ این بود. حدس زدم که این احتمالن از تو برد رفته اون جا. روی کل ِ مجموعه رو یه گوله دسمال کاغذی گذاشتم و یه تیکه از اون لنت روش چسبوندم طوری که اون کاپر تیپ با این دسمال کاغذی روی ِ مقاومت فشار داده بشه و وایسه. بعد روی ِ لنت هم یه تیکه دیگه کاغذ چپوندم برای ِ ان که در ِ شارژر رو که می بندم باز کل ِ مجموعه رو به هم فشار بده. بعد اون فلز ِ یه تیکه رو دوباره تا کردم گذاشتم سر ِ جاش. به کاپر تیپ هم نیاز نبود. در این لحظه زدم به برق و کل ِ خونه منفجر شد. نه نشد دیگه، کار کرد. بعد درش و بستم و باچسب چسبوندم.
*: اول اون قلع ِ ذوب شده و بخار شده یا لیز خورده به هر صورت ارتباط ِ ش قطع شده. بعد هر بار که یه تقه از بیرون می زدم این ارتباط وصل می شده. جریانی که از این جا رد میشه زیاده و برای ِ همین وقتی وصل می شه یه جرقه ی ِ خفن می زنه که سیاه شدن ِ ش به همین علت ِ.
نتیجه ی ِ اخلاقی: آقای ِ مهندس ِ بی سواد ِ شرکت ِ سونی، ببین پایه ی ِ این قطعه ای که کل ِ جریان ِ شارژر ازش رد می شه رو لحیم می کنی به بورد؟ خوب دمای ِ این قطعه به بیش تر از صد درجه می رسه. اون لحیم ِ نهایت َن تو 60 درجه ذوب می شه. بقیه ی ِ محاسبات ِ ش با خودت.
+
نوشته شده در ساعت 19:9 توسط مانی
|
برای این منظور باید مثل ِ نیتیو ها (در بلاد ِ آمریکای ِ شمالی) صحبت کنید. در زیر چند نمونه آورده شده
1- دانش جوی ِ دختر ِ آندر گرد
like it is so like funny. like I was like walking on like the street and there is like this like guy he like comes like forward and like he is like: excuse me, like do you like know what like time it is? And I am like: I don't have like a watch. like I guess it's like 4 but it's not like that I am like sure about it, so you can maybe like ask like another like person
2- دانش جوی ِ پسر ِ آندر گرد
Fuck! I am gonna fucking fail in this fucking exam. The fucking prof must be out of his fucking mind. He doesn't fucking know how to fucking teach and he fucking gives us this fucking hard exam. I am gonna fucking kill the fucking prof
3- دانش جوی ِ گرد
I mean, if you want to I mean use this I mean program I mean, you need to I mean talk to your I mean prof I mean if he can I mean buy I mean the licence I mean of I mean the I mean program I mean, you know what I mean
4- مهندس ِ کامپیوتر
Well, I want to sort of show you sort of how this sort of program sort of works. First, you need to sort of open this sort of window here and then sort of pull it all over this sort of screen so that it sort of fills the screen. Like this, sort of
یا:
I wan to go ahead and show you how to go ahead and use this program. First, you need to go ahead and open this window and then go ahead and pull it over the screen so it can go ahead and fill the screen
5- مربی ورزش
So, you want your body to be nice and strait so you look nice and tall. Now, you want to move your left arm nice and slow and make sure your shoulder is nice and relaxed. Now, you want to breathe nice and deep but nice and slow
+
نوشته شده در ساعت 14:18 توسط مانی
|
میپل سیراپ از شیره ی ِ درخت ِ میپل درست می شه که در خیلی از جاهای ِ جهان پیدا می شه (عکس ِ زیر)ولی برای ِ این که اون شیره از درخت بیاد بیرون باید اختلاف ِ دمای ِ شب و روز در اوایل ِ بهار زیاد باشه که این تقریب ّن فقط تو کانادا اتفاق می افته.

برای ِ همین این درخت و شربت ِش برای ِ کانادایی ها خیلی مهم ِ .مثل َن اون برگ ِ روی ِ پرچم ِشون برگ ِ میپل ِ یا نرم افزار ِ میپل چون تو کانادا درست شده اسم ِش میپل ِ و خیلی از محصول ها و شرکت اشون تو اسم ِشون میپل دارن. حالا بیش از نود و سه درصد ِ میپل ِ کانادا در کبک تولید می شه ولی اونتاریو خوش آب و هوا تره و برای ِ این که کل ِ کبک رو تو جذب ِ توریست بزنه تو مناطق ِ مختلف (از جمله همین المایرا که ما رفتیم ) فستیوال ِ میپل سیراپ برگذار می کنه ( که یکی از بزرگ تریناش نزدیک ِ اتاواس.) اون کبک ی ها هم البته به روش های ِ دیگه از جمله دختر های ِ مونترئال می خوان کل ِ ما رو بزنن که ما برای ِ همون هم جواب داریم ولی این جا نمی شه گفت.
شمبه ساعت ِ هشت و نیم ِ صبح اتوبوس قرار بود حرکت کنه و میل زده بودن که از قبل بلیت بخرین که تموم می شه و جا می مونین و ضایع می شین (دقیق َن همین کلمات تو نامه بود). من جمعه شب ساعت ِ یازده تصمیم گرفتم برم و صبح ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه رسیدم جلوی ِ اس ال سی ولی خبری از اتوبوس یا بر و بچز نبود. با یه دونه از این کامپیوتر هایی که از دیوار آویزونه میل َم و چک کردم و دیدم که قرار جلوی ِ دی سی ِ. تا به دی سی برسم ساعت هشت و چهل دقیقه شده بود. یه اتوبوس بود و یه نفر هم دم ِ در وایساده بود یه بلیط گرفتم و پریدم بالا.(البته من بعد از دو ترم درس خوندن تو واترلو می دونستم که با ایران هیچ فرقی نداره و ده دقیقه تاخیر که دیگه رو شاخ ِ شه)
این شکل ِ اتوبوس ِ شه:

همه ی ِ اتوبوس های ِ مدرسه که من تا حالا تو کانادا دیدم همین شکلی َن. این شکل ِ ضایع البته برای ِ این ِ که همه بفهمن اتوبوس ِ مدرسه اس. چون قانون اینه که اگه اتوبوس ِ مدرسه جلوت بزنه کنار که یکی رو پیاده کنه حق نداری ازش سبقت بگیری و باید ماشین رو نگه داری تا اتوبوس ِ راه بیفته.
خلاصه بعد ِ چند دقیقه راه افتادیم و رسیدیم به یه جایی که از اون جا به بعد با ماشین راه نمی دادن. این وسیله ی ِ نقلیه ای ِ که از اون جا به بعد ما رو برد:

البته برای ِ همه همین بود ها یعنی اگه تویوتا کمری هم داشتی باید پارک می کردی سوار ِ این کاه ها می شدی اگه باور نکردین این هم عکس ِ موقع ِ پیاده شدن:

حالا البته این خوب بود بعدیش از این ضایع تره. بعد که رسیدیم به محل ِ فستیوال فکر می کردیم اینا کانادایین الان این جا جای ِ باحالی ِ . کل ِ ش یه خیابون بود که از اول تا آخرش از این دست فروش ها وایساده بودن و مردم هم تو صف ِ این ها بودن. تنها چیزی هم که می فروختن و به میپل ربط داشت پن کیک بود که با میپل سیراپ سرو می شه. اگه می خواستم پن کیک بخورم باید تا موقع ی که اتوبوس ِ برگشت راه می افتاد تو صف وای می ستادم و برای ِ همین بی خیال شدم.
یادم رفت بگم موقع ی که از گاری پیاده شدم جون رو دیدم ( همون لب سوپروایزر که تو یکی از پست های ِ قبلی گفتم می خواست یه دختر به من بندازه) حالا من دیروز تی ای بودم و پیچونده بودم و این کلی ضایع شد. تا من و دید از من پرسید که چرا تنها اومدم ومن هم گفتم که دوست دختری کسی رو ندارم که باهاش بیام. بعد از اون جایی که این کل َن پیر ِ زن ِ باحالی ِ گفت که من با کازین َم این جام که یه دختر هم سن ِ تو داره. من این جا منتظر ِ بابای ِ دختره هستم. تو هم اگه می خوای بیا به ما ملحق شو! که من بداهت َن نرفتم. یه چرخی تو اون خیابون ِ زدم و بعد رفتم یه بلیط ِ اتوبوس خریدم برای شوگر بوش که باز صف ِ ش از این جا بود تا ابوالحسن. بعد رسیدیم به شوگر بوش که اون جا مجددن تو صف ِ این گاری ها وایسادیم و رفتیم تو دل ِ جنگل.

دلیل ِ استفاده از این گاری ها این بود که پنجاه سانت کف ِ زمین گل بود و مردم هم همه با لباس ِ پلو خوری اومده بودن. از گاری که پیاده شدیم مردم دوباره وایسادن تو صف ِ هات داگ و پاپ کرن و بعد از اون هم دوباره سوار ِ اون گاری ِ شدن و برگشتن. یه تعداد ِ کمی هم رفتن یه دوری لای ِ درخت ها زدن. این عکس ِ اون درخت هاس و این چیزی که سطل ِ ازش آویزونه یه لوله َس که اون شیره هه خود به خود ازش میاد بیرون و میریزه تو سطل.

این شیره هه خیلی رقیق ِ و باید بجوشونیش تا به میپل سیراپ تبدیل بشه که هیچ فرقی با آب شکر ِ جوشیده نداره و این کانادایی ها الکی شلوغ ِش کردن.

تنها نکته ی ِ مثبت ی که در مقایسه با مراسم ِ مشابه در ایران (مثل َن گلاب گیری) می تونم ذکر کنم وجود این اتاق های ِ آبی رنگ ِ که تقریب َن همه جا بود و البته صف ِ خودش و داشت ولی من چون لازم نشد که استفاده کنم از محتویات ِش خبر ندارم.

+
نوشته شده در ساعت 3:2 توسط مانی
|
1- من الان فهمیدم که بلاگ َم تو اینترنت اکسپلورر خوب نمایش داده نمی شه. به من چه؟ با فایر فاکس نگاه کنید.
2- تا 16 ِ آوریل از پست ِ جدید خبری نیست. بعد از اون با گزارش ِ تصویری از فستیوال ِ میپل* سیراپ در المایرا آپ خواهم شد.
3- شش تا آب ِ جوی ِ تگری رو با یه دلستر ِ لیمویی ِ بهنوش عوض می کنم.
4- تخیل ی تر از فیلد کوانتیزیشن چی داریم؟
5- کدوم خری دسمال کاغذی رو اختراع کرد؟**
*: این همون نرم افزار ِ میپل ِ که تو دانشگاه ِ ما دولوپ شده.
**: این و تا نیای فرنگ نمی فهمی چی می گم.
+
نوشته شده در ساعت 0:29 توسط مانی
|
همین الان مراسم ِ آسکار ِ 2008 تموم شد. نتایج ِش رو بداهت َن می تونید این جا یا اگه اون فیلتر شده این جا ببینید. نمی خوام در مورد ِ این که انتخاب ها چقدر منصف انه بود نظر بدم (چون مثل ِ این می مونه که یک ی از همین بازی گر ها در مورد ِ این که جایزه ی ِ نوبل ِ فیزیک حق ِ کی بود نظر بده) ولی این نکته که این دو برادر ِ یهودی تو یه شب سه تا آسکار بردن جای ِ تئمل داره.
+
نوشته شده در ساعت 0:25 توسط مانی
|
یه لامپ ِ کم مصرف ِ 20 وات به اندازه ی ِ یه لامپ ِ صد وات نور تولید می کند. کل ِ انرژی ِ مصرف شده برای ِ مقاصد ِ روشنایی در خانه ها کم تر از ده تراوات ساعت در یک سال است که پنج در صد ِ تولید ِ برق ِ ایران را تشکیل می دهد. پس با استفاده از لامپ های ِ کم مصرف می توانیم چهار در صد در مصرف ِ برق ِ کشور صرفه جویی کنیم. این عدد برای کانادا با تولید ِ سالانه ی ِ 550 تراوات ساعت برابر ِ یک درصد است.
ادامه ی ِ مطلب...
+
نوشته شده در ساعت 5:51 توسط مانی
|
ایران، کفش فروشی:
فروشنده-خوب آقا پسندیدین؟ مبارک ِ تون باشه.
مشتری- قیمت ِ ش و چند فرمودین؟
فروشنده- والا ما قیمت ِ فروش ِ مون 85 تومن ِ به شما قیمت ِ خرید می دیم 60 تومن.
مشتری- بفرمایین.
فروشنده- یک و دو و ... اِ آقا این که 25 تاس.
مشتری- خوب شما گفتین قیمت رو با هم کنار میایم.
فروشنده- آخه شما رو جنس ِ 60 تومنی 35 تومن تخفیف می گیری؟ من دارم قیمت ِ خوب بهت می دم که مشتری شی. این و می بری خونه دو سال می پوشی تا خسته می شی می ندازی دور ولی خراب نمی شه.
{پس از مدت ی چک و چونه}
فروشنده- آقا دو تومن دیگه می ذاشتی روش بشه 40 تا روند باشه.
مشتری- باشه دفعه ی ِ بعد.
فروشنده- مبارک ِ تون باشه.
کانادا:
-الو سلام. من از طرف ِ شرکت ِ راجرز تماس می گیرم. شما تلفن ِتون رو از بل گرفتین. چقدر می دین؟
-ماهی 21 دلار.
-ما یه استیودنت پلن داریم که 11.99 دلاره با 50 دقیقه لانگ دیستنس و کالر آی دی. شماره تون هم همون می مونه.
فردا:
-الو بل ما اگه بخوایم سرویس ِ مون رو کنسل کنیم چی کنیم؟
-شما کانترکت ِتون تموم شده پس هر وقت خواستید می تونید کنسل کنید.
بعد زنگ می زنی راجرز می آد نصب می کنه و دوباره زنگ می زنی به بل که کنسل کنی می گه:
-شما کانترکت ِتون دو ماه ازش مونده پس باید 50 دلار برای ِ کنسل کردن بدین. اسم ِ اون خانوم ِ که گفت کانترکت تموم شده رو اگه ندونی نمی تونم کمک ِت کنم.
بعد از یک ماه اولین بیل ِ راجرز می آد 35 دلار. زنگ می زنی می بینی که اون کالر آی دی و لانگ دیستنس رو هم براش پول گرفتن. اون دو تا سرویس اضافه رو کنسل می کنی در نهایت بیل ِ راجرز ِت این جوری می شه:
استیودنت پلن: 11.99
اکسس فی: 6.99
مالیات: 2.47
جمع ِ کل: 21.45
+
نوشته شده در ساعت 11:53 توسط مانی
|
با توجه به این که انسان هم واره تمایل به راحت تر کردن ِ همه ی ِ کار ها برای ِ خود داشته و تمام ِ اختراعات َش هم در همین راستا بوده، بر آن شدیم که این ستاره ها رو تو بلاگ ِ مان نصب کنیم که خواننده هایی که حال ِ نظر دادن ندارن لطف بفرمایند یک کلیک بفرمایند.
+
نوشته شده در ساعت 1:57 توسط مانی
|
الان تو تلویزیون این و اعلام کرد:
تا چند (ین) سال پیش برای این که یک دختر و پسر با هم برن توی ِ هتل تو تورانتو احتیاج به گواهی ِ ازدواج داشته اند! ولی حالا دیگه این طور نیست، پس از الان برای ِ روز ِ ولنتاین ِ ت ون (که فردا باشه) برنامه ریزی کنین !!!
پ.ن. این تبلیغ ِ هتل نبود ها فکر کنم اخبار بود.
پ.ن.2. این که هنوز تو هتل های ایران احتیاج به گواهی ِ ازدواج هست ان قدر ها هم که فکر می کنین بی کلاس نیست.
+
نوشته شده در ساعت 19:29 توسط مانی
|
این ترم تی ای ِ درس ِمبانی ِمهندسی ِ برق هستم (ترکیبی از فیزیک 2 ، مدار 1 و الکترونیک 1) که البته کار ِ گل محسوب می شه. یه کار ِ خیلی جالب (و در عین ِ حال واقع َن عذاب آور، حال گیر و تحقیر کننده) که این ا انجام میدن اینه که ما تی ای ها چند روز قبل از آزمایش باید بریم تو آزمایش گاه و آزمایش رو انجام بدیم. برای ِ اون آزمایش ما پری لب و پست لب رو هم باید انجام بدیم و گزارش هم بنویسیم و حتا نمره هم می گیریم. یعنی هیچ گونه اعتماد ی به ما ندارن(مثل َن بگن مرام ی انجام بدین و نپیچونین) و کامل َن مث ِ گوسفند با ما رفتار می کنن. خوبی ِ این کار اینه که روز ِ آزمایش وقتی یه دانش آموز یه سوال ِ تئوری می پرسه بهش دری وری جواب نمی دیم و یا وقتی رو صفحه ی ِ اسیلوسکوپ عکس ِ یوز پلنگ می بینیم به جای ِ باز کردن ِ کل ِ مدار و بستن ِ دوباره ی ِ آن اشکال ِ مدار ِ خودشو بر طرف می کنیم. در ضمن همه یه جواب به یه سوال ِ مشخص می دیم.
این روش کل َن چیز ِ خوبی ِ و من پایه ی ِ پیاده سازی ش حد ِ اقل در باش گاه ِ دانش پژوه ان هستم چون به ویژه اون جا ضرورت ِش احساس می شه. فقط من از یه چیزی شاکی ام و اون این ِ که همان طور که انتظار می ره اون ها یی که به ما یاد می دن از ما بی سواد تر اند. مثل َن در حل ِ تایپ شده و منبع ِ اصل ی ِ تصحیح ِ سوالات که دست ِ کم پنج سال ِ که ازش استفاده می شه عدد ِ زیر با یه آمپر متر که ریز ترین درجه هاش 10 میلی آمپر ِ خونده شده:
5+-28 میلی آمپر.
خوب مهندس اگر تو می تونی با چشم ِت بین ِ دو خط رو حد ِ اقل به 5 قسمت ِ مساوی تقسیم کنی و بگی این تو کدوم ِ شه (که حتی به دو تا تقسیم کردن ِش َم برای ِ من کار ِ سختی بود) خوب اون وقت می تونی بنویسی 28 ولی دیگه خطات 5 نیست و 2 ِ. اگر َم نمی تونی که غلط می کنی برای آین که مقاومت ِ 90 کیلو اهمی، 62 کیلو اهم در نیاد 25 رو می نویسی 28. تازه از اون بد تر وقتی ِ که خطای ِ غیر ِ خطی بودن رو که 7.5 میلی آمپره باهاش جمع کنیم. این آزمایش %50 خطا داره اون وقت این یارو با کمال ِ وقاهت تو گزارش ِمادر ِش عدد سازی می کنه وجواب ِ درست رو در می آره.
+
نوشته شده در ساعت 2:35 توسط مانی
|
این سایت به قول ِ خودشون قابلیت ِ پردازش ِ اطلاعات ِ مغز رو اندازه گیری می کنه. برای این کار سوال های چند گزینه ای ِ ساده طراحی کردن و زمان ِ پاسخ دادن به این سوال ها رو اندازه گیری می کنن. یکی از این تست ها مجانی ِ که می تونین این جا امتحان ِ ش کنین.
نتایج ِ این تست جالب ِ . مثل َن این که اونایی که هدیه دادن رو به هدیه گرفتن تر جیح می دن بهتر عمل کردن !!! یا ازمون دهنده های ِ بین ِ 50 تا 59 سال بهتر از ملت ِ بین ِ 20 تا 29 سال (و البته بقیه ی ِ بازه های ِ سنی) عمل کردن. البته در مورد ِ واریانس ِ نتایج هم حرفی نزده که بتونیم تخمین بزنیم این اختلاف چه قدر معنی دار ِ .
پ.ن. اگه می خواین مخ ِتون کار بیفته یه هدیه به آدرس ِ من پست کنید. D:
+
نوشته شده در ساعت 8:8 توسط مانی
|
شهر (ده) ِ ما دو تا مرکز خرید ِ خیلی بزرگ داره. یکی بالاترین جای شهر اون یکی هم پایین ِ شهر. البته اون پایین شهریه بزرگ تر و خوش گل تره. کل ِ 26 ام و 27 ام به گشتن ِ این دو تا گذشت که بعد از اون گندی که در مورد ِ دوربین بالا اوردم تجربه ی ِ خوبی بود. اول َ ن که همه جا یه order شلوغ تر از روزای دیگه بود و باعث شد ما بعد از مدت ها چار تا آدم ببینیم. دوم َن که همه جا یه آرم ِ 50 در صد آف دیده می شد که واقع َن هم راست بود و باعث شد که من 160 دلار به خودم خسارت بزنم. و نکته ی سوم گرمی ِ هوا بود ( حدود ِ منفی ِ یک درجه) که مناظر ِ بدیعی رو به وجود آورده بود.
+
نوشته شده در ساعت 13:14 توسط مانی
|
الان که دارم این جا می
نویسم حدود ِ 43 ساعت ِ که نخوابیدم. پری روز ساعت ِ 8 ِ بعد از ظهر از
خونه رفتم دانش گاه و ساعت ِ 8 ِ بعد از ظهر ِ دی روز بر گشتم . رفتن ِ
سردم شد ولی بر گشتن ِ هوا خوب بود (منفی ِ پنج درجه بدون ِ باد یعنی
کویت). در این مدت داشتم روی ِ پروژه ی ِ درسم کار می کر دم که به دلیل ِ
ماست مالی ِ فراوان بر خلاف ِ تصمیم ِ قبلی اونو در منزل گاه َم نمی ذارم. بقیه ی ِ این مدت به بازی ِ پوکر در فیس بوک گذشت که با توجه به تموم شدن ِ ترم امری بدیهی است
پ.ن. بعضی ها می گن تو فرنگ کار ِ آدم نظم پیدا می کنه . ولی به آدم ِ ش َم بسته گی داره
+
نوشته شده در ساعت 1:0 توسط مانی
|
نمیشه با پول ِ خورد خرید کرد چون
1. ملت ِ توی ِ صف و خانم ِ فروشنده وقت ندارن که تو پول ِ خوردت و بشمری
2.هیچ وقت از قبل نمی دونی چقدر باید پول بدی چون مالیات ِ چیز های مختلف فرق می کنه
خرید های کوچک رو نمیشه با کارت ِ اعتباری انجام بدی چون
1. باید یه امضا بهشون بدی که حالشو نداری
2. اون خانوم ِ یه جور ِ بدی بهت نگاه می کنه
3. همیشه امکان ِ این هست که بفهمن ایرانی هستی بکنن تو پاچه ات*
با کارت ِ بانکی هم نمی شه انجام داد چون
1. برای هر بار خرید باید 30 سنت پول ِ زور بدی
2. باید یه رمز وارد کنی که حالشو نداری
3. مورد ِ دو و سه ی ِ بالا
کرایه ی ِ تاکسی یه اسکناس ِ درشت ِ نه 150 تومن پول ِ خورد
ترجیح میدی به جای پول ِ خورد از بلیط ِ اتوبوس استفاده کنی که ارزون تره
هر بیست متر یه صندوق ِ صدقات نیست . تازه اگرم باشه روزی دو سه هزار تومن صدقه زیاده
پس مجبوری با اسکناس خرید کنی و پول ِ خوردی رو هم که پس می گیری نمی تونی خرج کنی واین باعث شده من مقدار ِ زیادی پول ِ خورد داشته باشم که ندونم چی کارش کنم.
*یه بار یه راننده تاکسی در حالی که داشت ازم تفاوت ِ فارسی و عربی رو می پرسید دو بار کارتو کشید که البته من فهمیدم و 25 دلار ازش گرفتم
پ.ن. یادمه یه بار نیما همدانی رجا یه مشت المپیاد فیزیکی رو اسکل گیر آورده بود و می گفت یه آمریکایی یه صد دلاری می ذاره توی جیبش که مشکلی پیش نیاد و بقیه ی کار هاشو با پول ِ خورد انجام می ده
+
نوشته شده در ساعت 13:40 توسط مانی
|
بلخره آزمون ِ نهایی ِ تنها درس ِ این ترم َم و دادم. بر خلاف ِ انتظار سئال ها قابلِ حل و زمان کافی بود. سئال ها رو می تونید این جا ببینید
+
نوشته شده در ساعت 3:10 توسط مانی
|
تو ایران که بودم بیش تر ِ وقت ها فکر می کردم اگه به خاطر ِ پول ِ ش نبود تدریس رو می ذاشتم کنار,ولی ام روز که دکتر صفوی داشت معادله ی ِ هلمهولتز رو با شرایط ِ مرزی حل می کرد , بد جوری هوس کردم یه دفه دیگه الکمغ درس بدم
پ.ن. البته هنوزم اگه بخوام درس بدم می گم نایفه از گریفیتس به تره
+
نوشته شده در ساعت 12:47 توسط مانی
|
در نهایت تونستم راه ی پیدا کنم که بدون ِ پرداختن ِ 65 دلار برای کابل, موبایل َم و به کامپیوتر وصل کنم. حالا می تونم چند تا عکس از واترلو این جا بذارم. ولی چون این وب لاگ از کم بود ِ پست رنج می بره, اونا رو توپست ِ بعدی می ذارم.
پ.ن: شما هم اگه موبایل و 75 دلار خریده باشین, یه کابل ِ 65 دلاری براش نمی خرین.
پ.ن.2: به علت ِ خساست ِ دانش گاه های ِ کانادا, فعلن از خرید ِ دوربین ِ رقمی و ارسال ِ عکس های خوش کیفیت معذورم.
+
نوشته شده در ساعت 2:15 توسط مانی
|