تبليغاتX
بی هم زبان
فستیوال ِ میپل سیراپ 18 Apr 2008
میپل سیراپ از شیره ی ِ درخت ِ میپل درست می شه که در خیلی از جاهای ِ جهان پیدا می شه (عکس ِ زیر)ولی برای ِ این که اون شیره از درخت بیاد بیرون باید اختلاف ِ دمای ِ شب و روز در اوایل ِ بهار زیاد باشه که این تقریب ّن فقط تو کانادا اتفاق می افته.




برای ِ همین این درخت و شربت ِش برای ِ کانادایی ها خیلی مهم ِ .مثل َن اون برگ ِ روی ِ پرچم ِشون برگ ِ میپل ِ یا نرم افزار ِ میپل چون تو کانادا درست شده اسم ِش میپل ِ و خیلی از محصول ها و شرکت اشون تو اسم ِشون میپل دارن. حالا بیش از نود و سه درصد ِ میپل ِ کانادا در کبک تولید می شه ولی اونتاریو خوش آب و هوا تره و برای ِ این که کل ِ کبک رو تو جذب ِ توریست بزنه تو مناطق ِ مختلف (از جمله همین المایرا که ما رفتیم ) فستیوال ِ میپل سیراپ برگذار می کنه ( که یکی از بزرگ تریناش نزدیک ِ اتاواس.) اون کبک ی ها هم البته به روش های ِ دیگه از جمله دختر های ِ مونترئال می خوان کل ِ ما رو بزنن که ما برای ِ همون هم جواب داریم ولی این جا نمی شه گفت.
شمبه ساعت ِ هشت و نیم ِ صبح اتوبوس قرار بود حرکت کنه و میل زده بودن که از قبل بلیت بخرین که تموم می شه و جا می مونین و ضایع می شین (دقیق َن همین کلمات تو نامه بود). من جمعه شب ساعت ِ یازده تصمیم گرفتم برم و صبح ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه رسیدم جلوی ِ اس ال سی ولی خبری از اتوبوس یا بر و بچز نبود. با یه دونه از این کامپیوتر هایی که از دیوار آویزونه میل َم و چک کردم و دیدم که قرار جلوی ِ دی سی ِ. تا به دی سی برسم ساعت هشت و چهل دقیقه شده بود. یه اتوبوس بود و یه نفر هم دم ِ در وایساده بود یه بلیط گرفتم و پریدم بالا.(البته من بعد از دو ترم درس خوندن تو واترلو می دونستم که با ایران هیچ فرقی نداره و ده دقیقه تاخیر که دیگه رو شاخ ِ شه)
این شکل ِ اتوبوس ِ شه:



همه ی ِ اتوبوس های ِ مدرسه که من تا حالا تو کانادا دیدم همین شکلی َن. این شکل ِ ضایع البته برای ِ این ِ که همه بفهمن اتوبوس ِ مدرسه اس. چون قانون اینه که اگه اتوبوس ِ مدرسه جلوت بزنه کنار که یکی رو پیاده کنه حق نداری ازش سبقت بگیری و باید ماشین رو نگه داری تا اتوبوس ِ راه بیفته.
خلاصه بعد ِ چند دقیقه راه افتادیم و رسیدیم به یه جایی که از اون جا به بعد با ماشین راه نمی دادن. این وسیله ی ِ نقلیه ای ِ که از اون جا به بعد ما رو برد:



البته برای ِ همه همین بود ها یعنی اگه تویوتا کمری هم داشتی باید پارک می کردی سوار ِ این کاه ها می شدی اگه باور نکردین این هم عکس ِ موقع ِ پیاده شدن:



حالا البته این خوب بود بعدیش از این ضایع تره. بعد که رسیدیم به محل ِ فستیوال فکر می کردیم اینا کانادایین الان این جا جای ِ باحالی ِ . کل ِ ش یه خیابون بود که از اول تا آخرش از این دست فروش ها وایساده بودن و مردم هم تو صف ِ این ها بودن. تنها چیزی هم که می فروختن و به میپل ربط داشت پن کیک بود که با میپل سیراپ سرو می شه. اگه می خواستم پن کیک بخورم باید تا موقع ی که اتوبوس ِ برگشت راه می افتاد تو صف وای می ستادم و برای ِ همین بی خیال شدم.
یادم رفت بگم موقع ی که از گاری پیاده شدم جون رو دیدم ( همون لب سوپروایزر که تو یکی از پست های ِ قبلی گفتم می خواست یه دختر به من بندازه) حالا من دیروز تی ای بودم و پیچونده بودم و این کلی ضایع شد. تا من و دید از من پرسید که چرا تنها اومدم ومن هم گفتم که دوست دختری کسی رو ندارم که باهاش بیام. بعد از اون جایی که این کل َن پیر ِ زن ِ باحالی ِ گفت که من با کازین َم این جام که یه دختر هم سن ِ تو داره. من این جا منتظر ِ بابای ِ دختره هستم. تو هم اگه می خوای بیا به ما ملحق شو! که من بداهت َن نرفتم. یه چرخی تو اون خیابون ِ زدم و بعد رفتم یه بلیط ِ اتوبوس خریدم برای شوگر بوش که باز صف ِ ش از این جا بود تا ابوالحسن. بعد رسیدیم به شوگر بوش که اون جا مجددن تو صف ِ این گاری ها وایسادیم و رفتیم تو دل ِ جنگل.



دلیل ِ استفاده از این گاری ها این بود که پنجاه سانت کف ِ زمین گل بود و مردم هم همه با لباس ِ پلو خوری اومده بودن. از گاری که پیاده شدیم مردم دوباره وایسادن تو صف ِ هات داگ و پاپ کرن و بعد از اون هم دوباره سوار ِ اون گاری ِ شدن و برگشتن. یه تعداد ِ کمی هم رفتن یه دوری لای ِ درخت ها زدن. این عکس ِ اون درخت هاس و این چیزی که سطل ِ ازش آویزونه یه لوله َس که اون شیره هه خود به خود ازش میاد بیرون و میریزه تو سطل.



این شیره هه خیلی رقیق ِ و باید بجوشونیش تا به میپل سیراپ تبدیل بشه که هیچ فرقی با آب شکر ِ جوشیده نداره و این کانادایی ها الکی شلوغ ِش کردن.



تنها نکته ی ِ مثبت ی که در مقایسه با مراسم ِ مشابه در ایران (مثل َن گلاب گیری) می تونم ذکر کنم وجود این اتاق های ِ آبی رنگ ِ که تقریب َن همه جا بود و البته صف ِ خودش و داشت ولی من چون لازم نشد که استفاده کنم از محتویات ِش خبر ندارم.




+ نوشته شده در  ساعت 3:2  توسط مانی  | 
دیس هز ناثینگ تو دو وید انی ثینگ 10 Apr 2008
1- من الان فهمیدم که بلاگ َم تو اینترنت اکسپلورر خوب نمایش داده نمی شه. به من چه؟ با فایر فاکس نگاه کنید.
2- تا 16 ِ آوریل از پست ِ جدید خبری نیست. بعد از اون با گزارش ِ تصویری از فستیوال ِ میپل* سیراپ در المایرا آپ خواهم شد.
3- شش تا آب ِ جوی ِ تگری رو با یه دلستر ِ لیمویی ِ بهنوش عوض می کنم.
4- تخیل ی تر از فیلد کوانتیزیشن چی داریم؟
5- کدوم خری دسمال کاغذی رو اختراع کرد؟**

*: این همون نرم افزار ِ میپل ِ که تو دانشگاه ِ ما دولوپ شده.
**: این و تا نیای فرنگ نمی فهمی چی می گم.

+ نوشته شده در  ساعت 0:29  توسط مانی  | 
سفره ی ِ هفت سین 20 Mar 2008
این سفره ی ِ هفت سین ِ ماست* که با بی سلیقه گی ِ خاص ی چیده شده.




*: گول ِ فرش و رو میزی ِ وطن ی رو نخورین. این تو خونه ی ِ خودم تو کاناداست.

+ نوشته شده در  ساعت 9:46  توسط مانی  |